<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>سيدشهاب الدين طباطبايي :: shahabeddin.ir ::</title>
      <link>http://shahabeddin.ir/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 05 Aug 2010 21:34:38 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>یک نکته مهم</title>
         <description><![CDATA[<strong>Never question your wife's judjment, look at who she married ! </strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2010/08/post_90.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2010/08/post_90.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 05 Aug 2010 21:34:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پیروزی نزدیک است</title>
         <description><![CDATA[<strong>امروز نخستین بار بعد از انتخابات و اتفاقات بعد از آن، لازم است چند نکته برای دوستان جوان ام و اعضاء ستادهای جوانان حامی خاتمی و موسوی در سراسر کشور بنویسم :
1-	دوستان ! خسته نباشید، نتیجه اصلی انتخابات و نه آنچه دروغگوها اعلام کردند نشان داد پیروزی از آنِ ماست، از آنِ ملت ایران، از آنِ مردمی که این روزها در خیابان ها برای تعیین تکلیف آراء و گرفتن حق مسلم شان کوتاه نمی آیند. کوتاه نمی آییم تا سی سال بعد از انقلاب این سخن امام را به کسانی که امروز فراموشی گرفته اند یادآوری کنیم که: "هنوز هم میزان رای ملت است." تا چند روز دیگر در صورت ادامه حضور آرام و پرمعنای مردم شریف ایران و ایستادگی آقایان موسوی و خاتمی و کروبی همچنان که تا امروز چنین بوده، تحقق مطالبه اصلی مان یعنی ابطال انتخابات دور از دسترس نیست. بی آنکه ذره ای از این مطالبه کوتاه بیاییم هر روز بیش از پیش بر آن پافشاری می کنیم. به سخنان اغوا گرانه دروغ گوها نباید کمترین اعتمادی کرد، تهدید ها و سرکوب ها و دستگیری ها هم نباید کوچکترین خللی در اراده و عزم مصمم مان ایجاد کند.
2-	باید خودمان را برای انتخابات آینده که بعد از ابطال این انتخابات با نتایج شرم آورش برگزار خواهد شد آماده کنیم، از همین حالا ستادها را برای انتخابات ریاست جمهوری دهم آماده می کنیم. 
3-	نکته ای امروز آگاهانه نادیده گرفته می شود، و آن نقش بحران آفرینان و اغتشاش گران اصلی است، کسانی که بعد از آنکه به رای مردم خیانت کردند، آنان را خس و خاشاک می خوانند و موج جمعیت معترض را چند نفری می نامند که از حاضران در یک صندوق رای گیری کمترند! اینها همان هایی هستند که امروز صدای مردم ایران را نمی شنوند یا خودشان را به ناشنوایی می زنند.گویا مقامات عالیرتبه نظام به این بحران آفرینان توصیه کرده اند بیش از این با احساسات مردم بازی نکنند و به شعور مردم خشمگین، اما آرام بیش از این توهین نکنند. این هم نتیجه حضور آگاهانه و پرشور مردم در دفاع از انتخاب و رای شان است و نشانه ای دیگر از پیروزی . باید آشوب طلبان و بحران آفرینان را به همه معرفی کنیم، تا حساب آنها از حساب مردم آزاده و شریف ایران جدا شود.
4-	به هر روش ممکن باید اعتراض مان را به دستگیری ها و بازداشت های غیرقانونی چند روز اخیر نشان دهیم. سکوت در برابر برخوردهای خشن و دستگیری ها نتیجه ای جز فراگیرتر شدن این اقدامات اقتدارگرایان و شدیدتر شدن برخوردها ندارد. باید هزینه اقداماتی از این دست برای خشونت طلبان واقعی زیاد شود.
5-	اطمینان داریم پیروز نهایی و واقعی بالاخره مردم اند و دروغگوها و متقلبین رسوا می شوند. صبر می کنیم ، روز پیروزی نزدیک است. دوستان! این روزها روزهای دلسردی و خستگی و نومیدی نیست، روز امید به آینده ای نزدیک است که به زودی می رسد. برای استقبال از آن روز باید فعال و امیدوار در صحنه باشیم، در کنار هم می مانیم تا روز پیروزی.


به امید پیروزی حقیقت بر دروغ
</strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2009/06/post_89.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2009/06/post_89.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 18 Jun 2009 19:51:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فقط حضور مردم</title>
         <description><![CDATA[<strong>از موضع دانای کل سخن گفتن یا نوشتن، آفتی است که بارها و بارها بی آنکه بفهمیم یا بخواهیم که بفهمیم گریبان گیر هرکدام مان شده، صدور حکم هایی کلی و بی چون و چرا و کلیشه ای بعضی وقت ها بی دردسرترین روش ممکن برای مصاحبه ها و یادداشت هایمان بوده و هست.
تحلیل و بررسی تمامی شرایط و در نظر گرفتن جوانب مختلف حول یک موضوع، به اندازه ضرورت و لزوم اش البته کاری سخت و زمان بر است که کمتر به آن توجه می کنیم و متعهدیم.
مقدمه چینی را کوتاه کنم که همه این روزها یک سر دارند و هزار سودا و برخلاف مابقی اوقات، این روزها وقت زیادی نمانده برای مفصل گویی و باید مجمل و مختصر گفت آنچه را باید گفت.
چند روز پیش به اتفاق دوستان ام در ستاد 88، توفیق هم صحبتی با سیدمحمد خاتمی دست داد، مردی که با وجود آنکه می داند حرف هایش خریدار دارد و جذاب و تاثیر گذار است، به جای دانای کل نمی نشیند و حکم هایی کلی و کلیشه ای صادر نمی کند. و اصلا دلیل خاصیت ویژه حرف هایش همین خصوصیت کم نظیرش در بیان آنهاست.
او آنجا که به موضوع انتخابات و راه های نسبتا محدود و بسته منتهی به آن رسید، از حضور مردم بعنوان یک راه باز که امید تغییر را همچنان زنده نگه می دارد و بر هم زننده معادلات است نام برد و توجه به این متغیر مهم و تعیین کننده را برای مدیریت در جبهه اصلاح طلبان لازم و ضروری دانست. 
متغیری که علاوه بر تاثیرگذاری بر چگونگی حضور کاندیداهای اصلاح طلب در صحنه، خود متاثر از نحوه حضور آنان و مدیریت این حضور است.
گفتمان جذاب و انتخاباتی کاندیدا و فعالیت کارآمد و قوی ستاد او بعنوان دو بخش اساسی و مهم نحوه حضور کاندیدا در افزایش متغیر تعیین کننده یعنی حضور مردم  موثر است و در مرحله بعدی کار مشترک دو کاندیدا در حوزه های مختلف تاثیر گذار خواهد بود. 
از نظر خاتمی اگر مردم حضور بالایی داشته باشند، تعدد کاندیداها ضرری ندارد، و حتی اگر تعدد کاندیداها در جهت جذب نظر بیشتر مردم برای حضور گسترده تر در صحنه باشد، این مساله بازهم هیچ مشکلی ایجاد نمی کند بلکه راهگشاست، خاتمی فقط در یک حالت، تعدد کاندیداها را مضر دانست ؛ وقتی که قرار است انتخابات بی رونق باشد و حضور مردم کم . آن وقت به قول او سقف رای رقیب که با وجود استفاده و سوء استفاده از همه امکانات بازهم محدود و مشخص است کارساز می شود و نتیجه ای حاصل می شود که حسرت خواهیم خورد. حسرتی که بعضی اوقات دیگران بر ما تحمیل می‌کنند و بعضی اوقات هم خودمان برنامه ریزی نمی‌کنیم و باید خودمان را ملامت کنیم.
به هرحال نمی توان همه معادلات را خطی و متغیرها را دارای اثراتی یک سویه دانست و از همان ابتدا با ترسیم بدترین حالت موجود یعنی عدم حضور مردم، به تحقق بدترین وضع یعنی استمرار مدیریت کنونی کمک کرد. باید بازی را همچنان که پیچیده طراحی کرده اند پیچیده مدیریت کرد، با چشم بستن بر هریک از واقعیات موجود و تعیین کننده در این صحنه، واقعیت تغییر نخواهد کرد.
واقعیت این است تا زمانی که اطمینان پیدا نکرده ایم ماندن تنها یک کاندیدا، حضور مردم را برای بی اثر کردن سقف رای رقیب تضمین می کند، تجویز نسخه ساده و کلیشه ای "تنها راه پیروزی اجماع است" حداقل تا روزهای نزدیک انتخابات چندان شفا بخش نخواهد بود. 
امروز هدف اصلی به صحنه آوردن مردم است، تنها راه موثر و همچنان باز، حضور گسترده مردم است، مردم باید نقش سرنوشت سازشان را به یاد بیاورند، مردم باید آگاه شوند که اگر نیایند آنچه در این 4 سال بر ایران و ایرانی گذشت تکرار می شود، با این تفاوت که اگر تاکنون برای رای آوری مجدد پولی توزیع می شد یا در ظاهر تکریم و احترامی در کار بود فردای 22 خرداد که خرشان از پل بگذرد ، پل را هم بر سر مردم خراب می کنند!</strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2009/05/post_88.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2009/05/post_88.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 08 May 2009 08:45:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مردی که کاندیدا آمد و آرام رفت</title>
         <description><![CDATA[<strong>اين روزها تا 22 خرداد عمده يادداشت ها و مصاحبه ها و گزارش ها رنگ و بويي انتخاباتي دارند، دقيق تر بگويم معطوف به انتخابات و با هدف کسب راي و جلب توجه مخاطبان به سمت کانديداي مورد نظر هستند. بخش عمده يي از روابط و سلام و عليک ها و خوش و بش ها هم در همين راستا تعريف و طراحي مي شود. چهره هاي عبوس و بداخلاق يکباره مي شکفند و بعضي ها که گفتن سلام يا جواب سلام هم برايشان سخت بود، هر روز روزي سه نوبت احوالپرسي و چاق سلامتي مي کنند. 

خلاصه دوران انتخابات دوران عجيبي است، تاثير انتخابات بر فعاليت ها و گفت وگوها آنقدر زياد مي شود که مسائل و موضوعات مهم دوروبرمان به حاشيه مي روند. آدم هايي در سايه کانديداها ديده نمي شوند و حرف هايي اساسي در قيل و قال انتخابات نشنيده مي مانند. هر اتفاق و پديده يي که بتوان از آن سوژه و موضوعي انتخاباتي ساخت قابل توجه و مورد دقت قرار مي گيرد و چندين کارشناس و صاحب نظر به کنکاش و موشکافي اش مي پردازند و از همه ابعاد و زوايا تحليل و تبيين اش مي کنند مبادا از مصرف ذره يي از آن براي انتخابات غفلت شود. 

و اينها البته در موسم انتخابات مهم و اساسي و شايسته توجه و تاکيد است. چه مي شود کرد انتخابات است، آن هم انتخابات رياست جمهوري.

آن هم انتخابات رياست جمهوري دهم، با حساسيت هاي فراوان و اتفاقات عجيب و غريبش.

نمي خواهم دوباره برگردم به آمدن و رفتن خاتمي و آمدن موسوي و بحث اخلاق و فداکاري و مديريت انتخابات به جاي اجماع يا اجماع به جاي مديريت و گشت ارشاد و فعاليت هاي انتخاباتي رئيس جمهور و سيب زميني و هديه تولد و... که همه اين روزها همين ها را مي گويند و معطوف است به همان انتخابات که گفتم.

در اين فرصت يک ماه و بيست و چندروزه تا انتخابات مي خواهم از رفتار کسي بگويم که در سروصدا و شلوغي هاي اين بازار شايد آن طور که بايد،ديده نشد. 

در انتخابات مجلس هشتم، آن روزهايي که همه از انتخابات آزاد و عادلانه و رقابتي مي گفتند و اينکه اگر شرايط به سمت ردصلاحيت ها پيش رفت، تصميمي ديگر مي گيرند و البته نگرفتند، فقط يک نفر بود که بر سر قول و قرار اوليه خود براي حضور در انتخابات ماند و آنجا که شواهد و قرائن را بر ناعادلانه و غيررقابتي بودن انتخابات ديد،عطاي حضور در مجلسي با اين مقدمات را به لقايش بخشيد و بي سروصدا انصراف داد.

محمدرضا عارف در صورت ادامه فعاليت انتخاباتي بي شک سرليست اصلاح طلبان تهران بود و حتماً حتي با وجود اعمال يارانه ها و دوپينگ هاي مرسوم اين سال ها مي توانست بر صندلي هاي سبز مجلس تکيه بزند.

در زماني ديگر و با شروع گمانه زني هاي انتخابات رياست جمهوري دهم محمدرضا عارف براي حضور در صحنه اعلام آمادگي کرد. او البته بارها و بارها در خلال مصاحبه هاي آن روزهايش اشاره کرد اگر سيدمحمد خاتمي بيايد همه توانش را براي پيروزي او به کار مي بندد. آن روزها مي شنيدم بعضي ها کنايه مي زدند و از اينکه عارف اعلام حضور کرده و با آنها هماهنگ نکرده، آمده ناخشنود بودند.

در مقطعي ستاد کوچکي هم تشکيل و جلساتي برقرار شد تا وضعيت انتخابات و حضور عارف بررسي و ارزيابي شود. عارف حتي با فعالان اصلاح طلب استان ها ملاقات ها و ديدارهايي داشت. معاون اول دولت اصلاحات که اعتقاد مصمم و وفاداري به خاتمي را هيچ گاه حتي در جلسات مجمع تشخيص مصلحت و گفت وگو با محافظه کاران پنهان نکرد، آنگاه که بحث حضور خاتمي در حد زمزمه هايي آغاز شد، خود براي به صحنه آوردن او تلاش کرد و وقتي آمد رياست ستاد انتخاباتي رئيس سابقش را برعهده گرفت؛ ستادي که گرچه عمرش کوتاه بود و با انصراف خاتمي تعطيل شد اما در طول مدت فعاليتش با تلاش هاي عارف و البته با همت کساني چون محسن امين زاده منسجم و فعال عمل کرد؛ ستادي که مي توانست ستاد کانديداي پيروز انتخابات 22 خرداد باشد.

به هرحال شايد اگر بحث حضور خاتمي جدي نمي شد، عارف فعاليت هايش را جدي تر پي مي گرفت، ستادهايش را فعال مي کرد و در قامت کانديداي رياست جمهوري ظاهر مي شد، سخنراني مي کرد و به سفرهاي استاني اش ادامه مي داد. ممکن بود احزاب و گروه ها به حمايت برخيزند و کارها پيش برود. البته اين امکان هم بود که باز خاتمي از او بخواهد فعاليتش را بر وحدت اصلاح طلبان معطوف کند و عارف بي شک باز هم چنين مي کرد.

مرد آرام و بي هياهويي که بيشتر از آنکه ادعا کند به اصلاحات و رهبر آن اعتقاد دارد، به آنچه مي گويد بي آنکه در پي توجيه و تفسير برآيد صادقانه و بي سروصدا عمل مي کند. در اين روزها و شلوغي هاي انتخابات البته آنچه کمتر ديده و شنيده مي شود همين چيزهاست.</strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2009/04/post_87.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2009/04/post_87.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 19 Apr 2009 11:43:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بالاخره فرصتی پیدا شد</title>
         <description><![CDATA[<strong>امروز بعد از سه هفته بالاخره هم فرصتی پیدا کردم و هم حس و حالی که بنویسم، یعنی توی وبلاگ ام بنویسم. پس می نویسم : 
 صبح یکشنبه 16 فروردین به اتفاق بیست و چند نفری از دوستان عضو شورای سیاستگزاری 88 جلسه ای با مهندس موسوی داشتیم برای آشنایی با اندیشه ها و دغدغه ها و نظرات ایشان. قبلا محور صحبت ها و سوالات را با کمک اعضاء و به همت آرش غفوری عزیز مکتوب و مدون در شش بخش اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، دانشجویی و همینطور انرژی هسته ای آماده کرده بودیم. طبق برنامه رضا شریفی سیاسی را طرح کرد، امیرحسین مهدوی اقتصادی را، حمید متقی فرهنگی، داوود روشنی اجتماعی، عطا تهرانچی انرژی هسته ای و حامد خوانساری دانشجویی را. در پایان هر بخش هم سوالات مشخص مان از مهندس موسوی مطرح شد.
متاسفانه انتشار مشروح گزارش جلسه گرفتار بی برنامگی و ناهمانگی های داخلی ستاد مهندس موسوی شد . سجاد سالک گزارشی تنظیم کرده بود و فرستاد دفتر مهندس و گزارش هم همانجا جا خوش کرده و بیرون نمی آید! جلسه به نظرم بیش از حد انتظارمان بود. البته آقای موسوی هم گفت که بهترین سوالاتی که در این مدت از من شد همین سوالات بود. در مورد موضوعات اقتصادی و مخصوصا سرمایه گذاری بخش خصوصی و خارجی مهندس موسوی به این نکته اشاره کرد که سرمایه گذار باید دیوانه باشد در کشوری که در طول سه سال سه رییس کل بانک مرکزی می آیند و می روند سرمایه اش را زمین بگذارد. گفت که برنامه ها و سیاست های دولت اگر متغیر و غیرقابل پیش بینی و دایما در حال دگرگونی باشند مشخص است که وضع چنین می شود که امروز شده. گفت که به نظرش تولید در کشور به منحط ترین وضع خود در 30 سال جمهوری اسلامی رسیده است. علت وضع کنونی را این طور بیان کرد که منابع کمیاب در خدمت پروژه های رای ساز و بی اهمیت بوده، در بخش سیاست داخلی صریح و خلاصه مخالفت اش را با نظارت استصوابی اعلام کرد و آن را به فروکاستن نقش مردم در انتخابات تعبیر کرد.در بخش سیاست خارجی اشاره کرد که باید ماجراجویی را با سیاست های اصولی مخلوط نکنیم، فقط به مصرف داخلی موضوعات خارجی توجه نشود، دستگاه خارجی کشور را فلج و وزارت خارجه را تکه پاره دانست. انرژی هسته ای را موضوعی دانست که اگر در این بیست سال سکوت کرده لحظه ای از تعقیب و رصد کردن آن غافل نبوده، از ضیاء الحق نقل کرد که می گفته ملت پاکستان علف هم بخورد باید به انرژی هسته ای دست پیدا کند، می گفت در مورد انرژی هسته ای نباید سرنخ می دادیم، تعبیرش این بود سرنخ را که بدهی پلیور تن ات را در می آورند، معتقد بود با رقبا باید تک تک مذاکره کرد به جای آنکه مثلا در قالب پنج به اضافه یک متحدشان کنیم، معتقد بود می شد بهتر از این عمل کرد تا قطعنامه صادر نشود و کار هم جلو برود. در حوزه اجتماعی همانطور که فردای روز ملاقات با ما هم ذکر کرد، گفت که گشت های ارشاد را باید جمع کرد. نهادهای مدنی را لازم و ضروری برشمرد تا حوزه عمومی شکل بگیرد و قدرت حکومت را محدود کند، اما اشاره کرد که جامعه مدنی فقط به نهادهای مدنی مدرن محدود نمی شود و هیات های مذهبی ، منابر و خیریه ها را هم جزء نهادهای مدنی می داند. تشکیل حوزه عمومی را ضرورتی دانست که فوریت دارد تا دولت آمرانه نتواند در حوزه خصوصی دخالت کند. خودی و غیرخودی کردن شهروندان را بی اساس و خلاف حقوق انسانی شمرد.ستاره دار کردن دانشجویان را محکوم کرد، عدم موافقت اش را با سهمیه بندی جنسیتی اعلام کرد، تنوع در دانشگاه و به رسمیت شناختن گرو ه های مختلف و دیدگاه های متکثر در دانشگاه را ضروری دانست. از اعتقادش در مورد شورای عالی انقلاب فرهنگی گفت که باید کار دانشگا ه ها را به وزارت علوم بسپرد و به کار فرهنگ عمومی بپردازد. بحث های دیگری هم مطرح شد که در جای دیگری می آورم. 
و نکته ای دیگر : در شرایط فعلی ستادهای میرحسین موسوی را در قد و قامت یک ستاد انتخاباتی فعال که برای پیروزی کاندیدایش به میدان آمده باشد نمی بینم. باید منتظر ماند و دید به همان اندازه که نسبت به روز اول گفتمان موسوی  تغییر کرده تحولی در ستاد او هم رخ می دهد یا نه. به هر حال کمتر از دو ماه دیگر تا روز انتخابات باقی است. </strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2009/04/post_86.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2009/04/post_86.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 12 Apr 2009 21:46:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برای دوستان ام در ستاد 88</title>
         <description><![CDATA[<strong>

دوستان خوب ام، اعضاء پرتلاش و بااراده ستاد 88 !

سلام؛ ضمن تبریک سال نو می خواهم چند کلامی هم کلامتان شوم.
می دانم وقتی که شروع کردید، همت و اراده و شور و شعور تنها سرمایه هایتان بود، می دانم با همین توشه و توان به بهترین شکل ممکن ستادهایی برپا کردید که امروز همه بر کارآیی و توانمندی اش اذعان دارند، می دانم حضور پر جوش و خروشتان بود که خاتمی را به صحنه آورد و آن روز که آمد چه حالی داشتید که نتیجه تلاش چندماهه تان به ثمر رسیده بود، می دانم که با حفظ استقلال ستاد و البته همراهی با ستادهای ائتلاف چگونه نخستین فعالیت خودجوش و تشکیلاتی سراسری جوانان اصلاح طلب را در سراسر کشور به نمایش گذاشتید و شایستگی تان را یک بار دیگر یادآوری کردید. می دانم در این راه مانع فراوان بود و همراهی اندک، اما مانعی نبود که ذره ای از هدف دورتان کند یا اندکی تردید در دل تان بنشاند، و این ستودنی است، شایسته اید و شایسته ستودن.
می دانم جمع زیادی از دوستان ام در ستادها هنوز انصراف نابهنگام سیدمحمد خاتمی را باور نکرده اند، می دانم با وجود شش ماه تلاش و فعالیت بدون بهره گرفتن از کمترین امکانات و  روبرو شدن با انواع مشکلات و برخوردها و بی مهری ها و بعد کنار کشیدن کاندیدایی که برایش به آب و آتش زده اید چه حالی دارید، می دانم قانع کردن دیگرانی که به دعوت شما وارد ستاد 88 شده اند سخت است، می دانم که جاری شدن اشک بر صورت های پرنشاط و امیدوارتان را از دیگران پنهان کرده اید، می دانم تحمل استهزاء و خنده های کسانی که حضور قدرتمند و فراگیرتان در سراسر کشور را برنمی تابیدند سخت است، می دانم که شاید هیچ وقت انتظار چنین وضعیتی را نداشتید، می دانم دعوت دیگران به صبر و آرامش و تدبیر در شرایطی اینچنین از سخت هم سخت تر است. می دانم ، باور کنید که می دانم چون من هم هنوز باور نکرده ام، می دانم چون من هم مشغول قانع کردن کسانی هستم در حالی که خودم هنوز قانع نشده ام، چون من هم اشک هایم را پنهان کرده ام، چون من هم تحمل کرده ام، چون من هم انتظار نداشته ام، چون من هم باید به صبر و آرامش و تدبیر دعوت کنم و خودم هنوز شاید به صبر و آرامش و تدبیر نرسیده ام!
دوستان خوب ام!
اول؛ از همه شما سپاسگزارم و دست مریزاد و خسته نباشید می گویم.
دوم؛ عذرخواهی می کنم بابت همه کاستی ها و کمبودهایی که وظیفه داشته ام رفع شان کنم  و نتوانسته ام، و بازهم عذرخواهی می کنم از این بابت که شاید در تماسی تلفنی یا گفتگویی حضوری تندی کرده ام یا با حوصله ای درخور پاسخگوی تان نبوده ام، که کمترین وظیفه ام این بوده که شنونده و پاسخگوی خوبی برایتان باشم.  
سوم؛ از شما می خواهم به حرمت با هم بودنمان و هدف مشترک مان همچنان تا اتخاذ تصمیم نهایی و جمعی مان در بیستم فروردین 88، امیدوار و صبور، به تدبیر با وضعیت موجود مدارا کنید. عکس العمل یا واکنشی از جانب هرکدام از ما ممکن است تلاش های شش ماه گذشته مان و بلکه صبر و انتظار چهار ساله مان برای تغییر وضع موجود را مخدوش و بی اثر کند.
و چهارم؛ جمع صمیمی و منسجم ستاد88 را افتخار و تجربه و سرمایه ای ارزشمند و قابل دفاع و گران قیمت برای همه مان می دانم که باید به هر شکل ممکن در حفظ و پاسداری از هویت و موجودیت اش بکوشیم. 
صمیمانه دوستتان دارم و به دوستی با شما افتخار می کنم.
بازهم سال نو را به دوستان ام در ستادهای 88 تبریک می گویم و امیدوارم سال 88 سالی سرشار از پیروزی و شادکامی و سربلندی برای مردم ایران باشد. سالی که شایسته شایستگانی چون اعضاء ستادهای 88 باشد.

</strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2009/03/_88.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2009/03/_88.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 20 Mar 2009 17:10:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>احمدی نژاد، نماد صد سال اخیر است یا تاسیسات عظیم نفتی؟</title>
         <description><![CDATA[<strong>وزارت نفت به جمع آوری تصاویر احمدی نژاد از سطح شهر اعتراض کرد. تیتر خبر را که دیدم فکر کردم اشتباهی شده. از چند روز قبل چند نفر در مورد عکس های بزرگ احمدی نژاد در سطح شهر تهران گفته بودند. خبر را که خواندم متوجه ارتباط وزارت نفت و اعتراض به جمع آوری عکس ها شدم. عکس ها هیچ ربطی به رییس جمهور ندارد. اینها که در خیابان های اصلی شهر نصب شده  تصاويري از تاسيسات عظيم نفتي با نمادهاي صد سال اخير است. باور کنید قصد خاصی ندارم، فقط نفهمیدم آقای احمدی نژاد از جمله نمادهای صد سال اخیر کشور است یا از تاسیسات عظیم نفتی؟
مدیرکل محترم روابط عمومی وزارت نفت کمی هم از نبود سعه صدر و تحمل در مدیریت شهرداری تهران تاسف خورده اند و از وجود یک اراده سیاسی در پس ماجرا خبر داده اند.
به نظرم وزارت نفت باید برای برگزاری یک کلاس آموزشی در مورد سعه صدر و تحمل با حضور آقای احمدی نژاد پیش قدم شوند. چگونگی برخورد با دانشجویان و زنان و جوانان ومنتقدان و صاحبنظران و مدیران مستقل در دولت نهم نمونه کاملی از سعه صدر و تحمل است که باید همه یاد بگیرند.
واقعا اینها فکر می کنند مردم اگر مشغول و گرفتار هستند، عقل شان هم تعطیل شده؟ 
 </strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2009/03/post_85.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2009/03/post_85.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 03 Mar 2009 03:13:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چوپان دروغگو</title>
         <description>توي راه حرف هاي پيرمرد را به ياد آورد، شبی که پیرمرد سراغش آمده بود و نصیحت اش کرده بود، خیرخواهانه به او گفته بود که دست از این کار بردارد، به او هشدار داده بود که ممکن است تکرار چندبارۀ این کار برایش گران تمام شود، او هم گفته بود که قصدی نداشته و انگیزه اش از این کار کمی تفریح بوده تا ضمنا حوصله اش هم سر نرود، تازه دوستان اش هم از این کار لذت می بردند، به پیرمرد گفته بود از اینکه با فریادهایش مردم را بالای تپه می کشانده جز تفریح و خنده هدف دیگری نداشته، البته بار اول وقتی که فریاد گرگ آمد گرگ آمد سر داده به این علت بوده که مطمئن شود مردم به موقع به کمک اش می آیند.

خیلی صادقانه به پیرمرد گفته بود از اینکه دروغِ کم ضرری را فقط برای تفریح می گوید احساس بدی ندارد، و او اگر برای لحظه ای خنده دروغ می گوید، خیلی ها را می شناسد که هرروز برای حفظ منفعت شان و ضربه زدن به دیگران به دروغ متوسل می شوند، دروغِ او مردم را برای چند لحظه بالای تپه می کشاند و برمی گرداند، ضرری برای کسی ندارد.

و پیرمرد هم به او گفته بود كه مردم از اينكه او دروغ گفته ناراحت نيستند،‌ بیشتر از اينكه او هربار همان دروغ را تكرار كرده ناراحت شده اند. همه هر روز به هم دروغ مي گويند اما مواظب اند كه يك دروغ را فقط يك بار بگويند،‌اين يك اصل است. و كسي كه اين اصل را رعايت نكند در حقيقت به ديگران بي احترامي كرده ، همه مي دانند كه دروغ مي گويند و دروغ مي شنوند اما اگر کسی بخواهد دروغی را تکرار کند به شعور همه توهین کرده است.

و او دوباره فردای شبی که پیرمرد نصیحت اش کرده بود و هشدار داده بود که دست از این کار بردارد، دروغِ بی ضرر همیشگی اش را تکرار کرده بود، دوباره سرِ ظهر فریادِ گرگ آمد گرگ آمد سرداده بود و این بار مردم هم او را از ده بیرون کرده بودند. همانطور که پیرمرد هشدار داده بود.

او به شعورِ مردمی که عادت کرده بودند دروغ بگویند و بشنوند اما نه تکراری، توهین کرده بود، او با تکرارِ یک دروغِ بی مزۀ بی ضرر به همه بی احترامی کرده بود، کاسۀ صبر همه آنهایی را که به دروغ عادت داشتند اما نه تکراری لبریز کرده بود و حالا تاوانش را پس می داد، نمی دانست کجا می رود، فقط گفته بودند که دیگر حق ندارد به ده برگردد، می دانست که باید برود اما نمی دانست کجا.

هوا تاریک شده بود و او همچنان می رفت، نوری از دور سوسو می زد، بالای تپه ای کوچک نور ضعیفی را دید، حالا حداقل می دانست می خواهد به جایی برسد، به جایی که نور کمرنگی سوسو می زد.

و بالاخره بالای تپه رسید، امامزاده ای کوچک بود با نرده های فلزی پهن و نقره ای رنگ، به نرده ها صدها پارچه آویخته بود و روی سکویی کنارِ دیوار صدها شمع کوچک و بزرگ می سوختند. 

کمی پایین تر، در حاشیه تپه نور چراغ هایی را دید، مطمئن شد که به روستای امامزاده رسیده، تصمیم گرفت شب را همانجا داخل امامزاده بخوابد و صبح به روستا برود بلکه آنجا آشنایی یا کاری پیدا کند و فعلا ماندگار شود. حالا کمی خیال اش راحت ترشده بود .

داخلِ امامزاده چراغ نفتی بزرگی روشن بود که نفس های آخرش را می کشید، سرش را که روی زمین گذاشت چراغ هم خاموش شد.

کم کم خواب داشت به سراغش میامد که صدایی از بیرون، هوش و حواس اش را جمع کرد و خواب را بیرون زد. زنی نیمه های شب به امامزاده آمده بود و ناله و شکوه می کرد که با وجود جوانی اش حالا که شوهرش را از دست داده ترس آن دارد که به گناه بیافتد، از ضعف و ناتوانی اش در مقابلِ قدرتِ هوس های نفسانی می گفت و از امامزاده طلبِ کمک می کرد.

آسمان صاف بود و قرصِ ماه کامل، آنچنان که چوپانِ جوان توانست از پنجره های چهارگوشِ امامزاده که محبوس نرده های فلزی شده بودند، صورتِ زیبای زن را ببیند، نگاه اش روی آن صورتِ ماه رو بی حرکت مانده بود و چشم هایش مبهوت و مسحور چشم های زیبای زن جوان شده بودند. 

کمی که گریه و زاریِ زن آرام گرفت، از داخل امامزاده صدایی آمد، صدایی که زن را ترساند، با وجود آنکه انتظار داشت جوابی بشنود، ترسید. شاید هم واقعا منتظرِ شنیدن جواب نبود، شاید فقط آمده بود تا حرف هایش را بزند، خودش را آرام کند، به عذابِ وجدان اش یا احساسِ وفاداری به شوهرِ مرده اش خاتمه دهد و برود.

نمی دانست از سرمای نیمه شب زمستان می لرزد یا از شنیدن آن صدا که انتظارش را نداشت.

&quot;ای زن صبر داشته باش، به خدا توکل کن، نشانی ات را بده و با خیالی آسوده برو، تنهایت نمی گذاریم، حاجت ات را چون خیلی دردمندی برآورده می کنیم. از این قصه هم چیزی با کسی نگو.&quot;

****

زن جوان تا صبح نخوابید، همچنان به فکرِ آن صدا بود، باور نمی کرد آنچه را که شنیده واقعیت دارد، با خودش می گفت خیالاتی شده، با این وجود نگران بود مبادا در آن لحظات که ترسیده بود، نشانی را دقیق و کامل نداده باشد.

اول وقت، چوپان به روستا آمد، اول با نشانی که داشت، خانه زن جوان را نشان کرد و بعد رفت که کاری دست و پا کند یا آشنایی بیابد.

نیمه های شب، چند ساعتی به صبح مانده بود که زنِ جوان از شنیدن صدای در از خواب بیدار شد، در را باز کرد، ماه چنان خودش را پشت ابرها پوشانده بود و تاریکی چنان مطلق حکم می راند که چهره آنکه جلوی در ایستاده بود را ندید، اما شنید که مردی می گوید دعایش پیشِ امامزاده کارساز شده، در تاریکی مطلق مرد بی آنکه منتظر اجازه باشد داخلِ خانه شد، زن هم گویا غیر از این انتظاری نداشت.

&quot;نمی دانم جایگاهت نزد خدا چه بوده که در این ساعت مرا فرستاده اند، من بیشتر وقت ام را با فرشتگان سپری می کنم، قدر خودت را بدان و به نشانه تشکر از خدا لباس سیاه ات را از تن درآر و با آسودگی لذت را تجربه کن، به خاطر رنج ها و مصیبت ها که کشیده ای اینک مزه آرامش را که هدیه خداست با تمام وجودت درک کن. فقط بدان که چون به هیات آدمیان درآمده ام و ممکن است چهره ام به صورتِ انسانی درآمده باشد که برایت آشنا بنماید، از دیدن آن محرومی&quot;

در همان تاریکیِ مطلق، دور از چشمِ ماه که آن شب خودش را پشت ابرها پوشانده بود، و به هیچ قیمتی بیرون نمی آمد، زنِ جوان خود را تسلیمِ مردی کرد که صورت اش را نمی دید. 

صبحِ کاذب که خودش را نشان داد چوپان به آرامی دست هایش را از زیر سر زن جوان که حالا آسوده و راحت به خواب رفته بود بیرون کشید، سری به صندوقچه کنار اتاق زد، داخل صندق کیسه ای پر از پول یافت، آن را برداشت و در جیب لباس اش گذاشت، 

برای احتیاط بیشتر، صورت اش را هم با پارچه ای پوشاند و آرام و بی صدا روی پنجه پا از خانه زن جوان بیرون آمد، ترسید در را بر هم زند و کسی را با صدای در بیدار کند، در را نیمه باز گذاشت و با سرعت راهش را گرفت و رفت.

حالا خورشید واقعاً خودش را آفتابی کرده بود و چوپان بیرون ده کنارِ قبرستان کوچکی تصمیم گرفت کمی استراحت کند. کفش هایش را لای پارچه ای که بر صورت بسته بود پیچید و زیر سرش گذاشت و زیر سایه دیوار قبرستان لحظه ای رو به آسمان دراز کشید.

هرچه با خود کلنجار می رفت که تصویرِ زنِ جوان را از فکر و ذهن اش پاک کند، گویا وضوحِ آن تصویر بیشتر و بیشتر می شد.

بالاخره افکارش تسلیمِ تصویرِ معصوم و سادۀ زن شد، به همان سرعتی که زنِ جوان خود را تسلیمِ او کرده بود، به همان سرعتی که خواسته زن جوان اجابت شده بود.

و در لحظه ای همۀ ذهن و فکرش را همان تصویر پر کرد، به همان سرعتی که تسلیمِ تصویرِ زنِ جوان شده بود.

اولین بار بود که احساس گناه می کرد، احساس مبهمی که فکر می کرد احساس گناه است، و بعد احساس ساده تری که همه چیز را توجیه می کرد و آن احساس قبلی را کنار می زد.

حالا از خودش و کارهای خودش متنفر بود، از مردمی که او را از میان خود رانده بودند تنها به دلیل آنکه دروغ بی ضرری را چندبار تکرار کرده بود، از خودش که دروغِ بی ضرری را تکرار کرده بود، از دوستان نادانتر از خودش که او را تشویق می کردند و دوباره از خودش که از تشویق های آن دوستان نادان لذت می برد، از همه متنفر بود، اما هرچه فکر می کرد تنفرش شامل حال زن جوان نمی شد، به جای تنفر حسِّ عجیبِ دوست داشتن نشسته بود، حسی که هیچ وقت تجربه نکرده بود، حسی که سرمای اول صبح آن روز زمستانی را هم برایش بی معنی کرده بود.

همیشه عادت کرده بود به یک جریانِ هماهنگ در درونِ خودش که هیچ وقت تناقض و تضادی نداشت، هرچه تابحال بود از یک جنس بود، اگر احساس بدی داشت همه چیز بد بود و اگر خوب، همه چیز خوب بود، اما حالا قضیه فرق کرده بود، تنفر در کنار دوست داشتن نشسته بود، اولین بار بود که بدی را می فهمید و نمی خواست بد باشد، اولین بار بود که احساسات و افکارِ متفاوت و مختلفی در ذهن اش می گذشتند، او حالا خودش را تسلیمِ این احساسات و افکار و صداها کرده بود، درست مثلِ زن جوان که خود را تسلیمِ او کرده بود.

می خواست راستش را بگوید، می ترسید از اینکه راستش را بگوید، در همان حال داشت بر ترس اش غلبه می کرد تا راستش را بگوید، و لحظه ای دیگر که انگار وصل به لحظه قبل بود یا اصلاً همان لحظه قبل بود دلیلی برای فکر کردن به این موضوع نمی دید و لحظه ای دیگر که انگار همان لحظه بی تفاوتی اش بود احساسِ گناه همه وجودش را فرامی گرفت.

درگیری این لحظات و افکار برایش عجیب بود، عجیب تر آنکه از چنین حالتی لذت می برد. و در همان حال که احساسِ لذت می کرد، و پس از آن چهرۀ زیبا و معصومِ زن جوان که می رسید، همه آن لذت به دردی غیرقابل تحمل بدل می شد. 

آنچنان غرقِ افکارِ پریشان اش بود و آنچنان درگیرِ خودش که وقتی ضربه چوبدستی بر سرش خورد فقط فرصت کرد فریادی بکشد. همانجا که خوابیده بود از هوش رفت.

*****


وقتی به هوش آمد و چشم هایش را باز کرد، چشم هایی را دید که برایش آشنا بودند. باور نمی کرد، چندباری چشم هایش را برهم زد و دوباره همان چشمان زیبای کنار پنجره های چهارگوش امامزاده را دید. اشتباه نمی کرد، خودش بود با همان زیبایی خیره کننده ای که آن شب دیده بود، همان شبی که قرص کامل ماه بر او تابیده بود، همان زیبایی که شبِ بعد ندیده بود، همان شبی که ماه خودش را پشتِ ابرها پنهان کرده بود و اجازه داده بود که تاریکی حکم براند. همان تاریکی مطلقی که به او اجازه داده بود کارش را پیش ببرد.

فكر مي كنم ديشب، دزدان به خانه زده اند، و كيسه پول داخل صندوقچه را ربوده اند. بيرون كه مي آمدم در باز بود،‌شك ام برد كه كسي وارد شده باشد. ديشب خدا حاجت ام را برآورده ساخت،‌به همين دليل متوجه چيزي نشدم.

فكر مي كنم همانها به تو حمله كرده اند و هرچه داشته اي برده اند. شانس آوردي اين وقت صبح گذر كسي به قبرستان نمي افتد غير راهزنان و دزداني كه براي تقسيم مال يا راهزني به اينجا مي آيند يا از اينجا مي گذرند

من هم آمده بودم تا با شوهر تازه مرده ام حرف بزنم. نزديك غروب مي خواهم دوباره از امامزاده حاجتي بخواهم،‌بايد از او براي اين كار اجازه مي گرفتم. 

*****


خورشيد آماده رفتن بود كه زن جوان با ناله و شکوه سخن اش را با امامزاده آغاز کرد،‌ از صحبت اش با شوهر تازه مرده اش گفت و اینکه امروز شوهرش گفته رضایت دارد تا با مردی دیگر همبستر شود و به این ترتیب روحِ او را در آن دنیا شاد کند... خورشيد آنقدر نماند كه حرف هاي زن را كامل بشنود. 

چوپان اما حرف هاي زن را شنيد و با خودش فكر كرد امشب را در اجابت حاجت تاخير نكند. هنوز شب به نيمه نرسيده بود،‌جلوي در خانه زن جوان بود و منتظر كه زن در را بازكند. صورت اش را با پارچه ای پوشانده بود، همان پارچه ای که شبِ قبل از خانه زن برداشته بود.

چوپان وقتي مطمئن شد كه زن جوان اسير خواب شده ،‌آرام و بي صدا از جا بلند شد، لباس هايش را پوشيد و راهش را گرفت كه برود. دم در اتاق كه رسيد صداي زن جوان را شنيد كه مي گفت : 

لطفاً در خانه را پشت سرت ببند،‌اگر چيزي هم بر مي داري حداقل از راهزنان و دزدان حفظ اش كن. ضمناً بدان كه رسم ما اين است كه دروغي را بيش از دوبار تكرار نكنيم. براي شب هاي بعد فریب و نیرنگ دیگری مهیا کن تا عیش مان ناقص نشود و مجبور نشوم تو را از خانه بیرون کنم. 

برای شب های دیگر فکر دروغ دیگری باش. هیچ چیز بدتر از تکرار دروغ نیست
</description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2009/02/post_84.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2009/02/post_84.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 12 Feb 2009 00:35:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اینجا کجاست</title>
         <description><![CDATA[<strong>اینجا جای عجیبی است. اینجا جایی است که همه چیز شدنی است، اینجا جایی است که هر کاری می شود کرد. درست ترش این است که اینجا بعضی ها می توانند هرکاری بکنند. و همه غیر از بعضی ها هیچ کاری از دست شان بر نمی آید.
اینجا واژه ها و مفاهیم و موضوعات و پدیده ها معانی دیگری متفاوت از معنای پذیرفته شده در جهان دارند.
اینجا هر مفهوم جا افتاده و پذیرفته شده ای را می توان ذوب کرد، در قالبی مطابق میل و سلیقه صاحبان قدرت ریخت و شکلی جدید از آن مفهوم خلق کرد. و اگر ذوب و قالب ریزی اش دردسر داشت و وقت گیر بود، نابودی و جایگزین کردن اش با مدلی جدید کاملا امکان پذیر و شدنی است. 
اینجا می توان از روی جنسِ اصل، بدل ساخت و برای آنکه کسی هوس نکند روزی سراغ اصل اش برود، اصل را مضمحل و نابود کرد و بدل را تکثیر و بجای اصل قالب کرد.
اینجا می شود کنار جاده اصلی ، جاده های موازی فراوانی کشید که به درّه و بن بست ختم می شوند و بعد تابلوی نشانه جاده اصلی را عوض کرد و بعد از مدتی روی جاده اصلی را هم با خاک و کود پوشاند و درخت کاشت.
اینجا جای عجیبی است، اینجا ممکن است شاکی را به جای متهم محاکمه کنند، محکوم کنند و تازه متهم از شاکی شکایت کند. اینجا آنکه گفتار و کردار دیگری را زیر سوال می برد و محکوم می کند خود مشغول همان گفتار و کردار است. اینجا نعل واروونه زدن حرفه ای فراگیر و پرسود است.
اینجا هرآنچه دسترسی به آن محدود و ممنوع است پر مخاطب  و محبوب می شود و هر چه پرطرفدار و دوست داشتنی است ، ممنوع و خلاف قانون می شود.
اینجا آنقدر موضوع برای نوشتن و گفتن هست که موضوع اصلی نوشته ام را فراموش می کنم؛ موضوع اصلی بازهم در مورد اینجا بود:   
اگر در تعریف نهاد مدنی آمده که خودجوش و غیروابسته به دولت است و رسمیت اش را از فعالیت داوطلبانه اعضاء حول دیدگاه و مطالبات مشخص آنان می گیرد، اینجا می توان چنین برداشتی نداشت، اینجا قرار نیست نهاد مدنی شکل بگیرد تا مطالبه ای و خواسته ای غیر دولتی یا متفاوت و متضاد با منافع دولت و قدرت را دنبال کند، اگر وجودِ خودِ نهاد مدنی است که به آن رسمیت می دهد و نه چیز دیگری، اینجا می شود نهاد مدنی را حتی بدون داشتن عضو بر روی برگه ای کاغذ با امضاء رییس اداره ای تولید کرد، و می توان به همان سرعتی که نهادمدنی فرمایشی متولد می شود، به چشم بر هم زدنی  نهادی دیگر را با هزاران عضو نابود کرد. اینجا رسمیتی که دادنی و گرفتنی نیست داد و ستد می شود.
اینجا دموکراسی، جامعه مدنی و نهاد مدنی با قرائت و روایت دیگری شناخته و تبیین می شوند. اینجا همه چیز شدنی است، اینجا جایی است که هرکاری می شود کرد، اینجا دفترِ تحکیم وحدت اش را منحل می کنند، اینجا دفتر دیگری باز می کنند، اینجا ممکن است همان دفتر جدید را هم ببندند، همه چیز به چیزهایی بستگی دارد که ممکن است خیلی به هم ارتباطی نداشته باشند. اینجا نمی دانم کجاست.</strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2009/02/post_83.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2009/02/post_83.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 03 Feb 2009 23:40:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شباهت عجیب</title>
         <description><![CDATA[<strong>دست و پایی می زند و یک دور می چرخد، حالا به پشت شناور شده و با چشم های سبز و خمارش انگار زل زده توی چشم هایمان. از حالت و خماری چشم هایش می شود فهمید که لذت می برد، همینطور که به پشت افتاده دست و پاهایش را آرام آرام تکان می دهد، توی یک مسیر دایره ای می چرخد و بعضی وقت ها سرش را بالاتر از بدن اش صاف بالا می گیرد، و بعد دوباره سرش پایین می افتد ، همسطح بدن اش و شاید پایین تر .
هرچه می گذرد، خماری اش هم بیشتر می شود، دست و پاهایش را تکانی می دهد و از چهار طرف می کشد و دوباره چرخی می زند ، دو سه دور دورِ خودش می چرخد، و در حال چرخش اش هم دست و پا و سرش را تکان می دهد. انگار که می رقصد، کیِف مخصوصی می کند، این را از چشم هایش که خمارتر شده و آن حالت عجیب چرخیدن و کش و قوس اش می شود فهمید.
با وجود آنکه می دانم قضیه چیست، از دیدن حالت بدن اش و آن خماری و کیِفی که می کند حس عجیبی پیدا می کنم، یک جور احساس لذت غیرقابل توصیف، سرم را می لرزانم ، مثل آدمی که می خواهد خواب از سرش بپرد و می پرد و دوباره مشغول دیدن اش می شوم که همچنان نئشه است و کیِف می کند از این خماری و دور خودش می چرخد و بدن اش را بالا و پایین می کند.
یک سرخوشیِ عجیبی دارد که بیشتر هم شده، بی خیال و سرخوش، بازهم لحظه ای فراموش می کنم برای چه اینجا هستم، به  بی خیالی و سرخوشی و خماری اش حسودی ام می شود، در این شرایط چقدر سرخوش و بی خیال برای خودش می چرخد و خمار می شود؟ و در همین حالت که هستم خودم را در موقعیتی که او دارد تجسم می کنم و می بینم که درست مثل او هستم.
صدایی مرا دوباره بیدار می کند، از نئشگی دیدن خماری اش بیرون می آیم، خواب نبودم، لحظه ای شاید ثانیه ای در افکارم خودم را مثل او دیدم، و حالا دلم برایش می سوزد، شاید هم برای خودم، چه شباهت عجیبی. 
- خلاص شد، بیچاره یک آخ هم نگفت، کامل دیدی؟ حواست بود به حرکات اش؟ هرچی آب داغ تر می شد بیشتر حال می کرد دیوونه. 
این را امیر همکلاسی آزمایشگاه می گوید، دستکش را دست اش می کند و قورباغه را که حالا تقریبا پخته شده از پا هایش می گیرد و بیرون می کشد. 
به چشم هایش نگاه می کنم، هنوز احساس لذت و بی خیالی را در چشم هایش می بینم، چشم های پخته خماری دارد.</strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2009/01/post_82.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2009/01/post_82.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 31 Jan 2009 01:28:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با اجازه آقای صفار</title>
         <description><![CDATA[<strong>اخبار و گزارش های تلویزیون بی بی سی فارسی را که می دیدم البته با اجازه آقای صفارهرندی ، نکته ای توجه ام را جلب کرد. خبر اعتراض تظاهر کنندگان در مقابل شبکه بی بی سی به دلیل عدم پخش برنامه جمع آوری کمک مالی و کمک های بشردوستانه نهادهای خیریه برای ارسال به نوار غزه توسط بی بی سی در بخش های مختلف خبری بی بی سی فارسی پخش شد. موضوع چندان عجیب نیست اما برای ما شاید کمی جالب و جذاب به نظر بیاید. فکر کنید مثلا عده ای تصمیم بگیرند در اعتراض به عملکرد صداو سیما در مورد اخبار یک طرفه و جهت دارش در مورد آقای خاتمی یا اصلاح طلبان در تظاهراتی مسالمت آمیز شرکت کنند. یا در اعتراض به سیاست های جنگ طلبانه احمدی نژاد در مقابل دفتر ریاست جمهوری تجمع کنند واقعا تصورش و گفتن اش هم کمی خطرناک به نظر می آید. تازه تظاهرکنندگان انگلیسی با پرتاب کفش به ساختمان بی بی سی - توجه کنید بی بی سی تلویزیون دولتی انگلیس است یعنی یک چیزی شبیه صداو سیمای خودمان- اوج اعتراض شان را هم نشان دادند. نمی دانم اگر کسانی تصمیم بگیرند در ایران به رفتار و گفتار یکی از ارگان ها و نهادهای دولتی و حاکمیتی اعتراض کنند و تظاهرات مسالمت آمیز داشته باشند چه برسرشان خواهد آمد.مگر ندیدیم بر سر زنان و مردان تجمع کننده برای دفاع از حقوق زنان چه آمد؟ بر سر دانشجویان اعتراض کننده به سیاست های رییس جمهور چه اوردند؟ با هرکس که سخنی یا اندیشه ای متفاوت با اندیشه و سخن رسمی و حاکم داشته باشد مگر ندیده ایم که چه می کنند؟ . با کارگران خواستار حل موضوعات صنفی و معیشتی شان هم که دیدیم چه برخوردی کردند. کارکنان شرکت واحد و زندانی کردن شان هنوز یادمان نرفته. با معلمان معترض چه کردند؟ و صدها نمونه دیگر. من شاید از سیاست های انگلیس در موضوعات مختلف خوش ام نیاید، شاید از دخالت های انگلیس در امور داخلی کشورها دلخوشی نداشته باشم اما نمی توانم منکر وجود آزادی هایی اینچنینی شوم. نمی توانم پنهان کنم که در حسرت آزادی بیان، حق اظهار نظر، حق برگزاری تجمع و اعتراض و بیان دغدغه ها می سوزم.آیا روزی می رسد که در مورد موضوعی با آرامش و در امنیت مطالبات و خواسته ها در قالب تجمع و تظاهرات آرام مطرح شود؟ و آنقدر عقل و درایت داشته باشند که نه تنها آسیبی به تجمع کنندگان و راه پیمایان نرسانند بلکه اخبار آن را نیز منعکس کنند؟ می شود روزی راهپیمایی و تظاهرات را دستگاه های رسمی و حکومتی برگزار نکنند؟ مردم و نهادهای مردمی واقعی برای بیان مطالبات واقعی دست به کار شوند؟ و کسی به آنان آسیبی نرساند؟ می شود آقای صفار و دوستان اش اجازه دهند مردم خود انتخاب کنند؟ می شود روزی برسد که هر روز از منابر و تریبون های رسمی به شعور مردم توهین نشود؟ می شود کسی اعتراض کند؟ برخلاف جریان رسمی و حاکمیت به بیان دغدغه ای بپردازد، تجمعی به پا شود و به بی دینی و مخالفت با خدا و پیغمبر و جاسوسی برای دشمن و همدستی با و هم صدایی با بیگانگان متهم نشود؟ می شود که صدا و سیمای جمهوری اسلامی اعتراضات و صداهایی متفاوت با صدای رسمی و حاکم را پخش کند ؟ می شود کسانی بفهمند که ممکن است سلیقه آدم ها متفاوت باشد؟ ممکن است دیدگاهی غیر از دیدگاه حاکمان هم وجود داشته باشد؟ به آن هم بها بدهند؟ حداقل اجازه دهند بیان شود؟ نمی دانم. فقط می دانم این روزها دیدن آنچه آرزویش را داریم یا می خواهیم داشته باشیم هم ممکن است خطرناک باشد</strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2009/01/post_81.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2009/01/post_81.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 25 Jan 2009 01:48:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به بهانه سیزدهم آبان</title>
         <description><![CDATA[<strong>13 آبان امسال هم از راه رسيد. مثل همه 13 آبان هاي گذشته مصاحبه ها و پرسش و پاسخ ها و همايش هاي مختلف با موضوع 13 آبان هم مثل سال هاي پيش به راه است و البته مجموعه برنامه ها مشمول ضريب کاهنده يي نيز شده است.

باز هم 13 آبان رسيده و مثل اکثر 13آبان هايي که گذشت، موضوع اصلي تسخير لانه جاسوسي يا همان اشغال سفارت امريکا است.

13 آبان 58 را همه مي شناسند. اولين پاسخ به سوالي در مورد مناسبت 13 آبان همان موضوع مرتبط با سفارت امريکا است. 13 آبان همه را به ياد دانشجويان خط امام مي اندازد که سفارت امريکا را براي چند روزي تسخير يا اشغال کردند تا پيام ملت را به امريکا که نماد حمايت از ديکتاتوري و استبداد شاهانه شاه پهلوي مي دانستند، برسانند. 13 آبان را همه به اين مناسبت مي شناسند چون آن چند روز 444 روز به درازا کشيد و در طول آن 444 روز و بعد از آن در سالروز آن روز همه جناح ها و گروه ها و به ويژه تريبون هاي رسمي کشور به تاييد و تکريم و تاکيدش پرداختند و موضوع اقدام دانشجويان در 13 آبان 58 تا همين امروز تبديل شد به سياست رسمي جمهوري اسلامي در قبال امريکا.</strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2008/11/post_80.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2008/11/post_80.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 03 Nov 2008 01:14:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بلایی بدتر از گونو</title>
         <description><![CDATA[<strong>دوستانم در شاخه جوانان زاهدان چند باری تماس گرفته اند و از نگرانی هایشان بابت برخورد با اهل سنت بلوچستان و دستگیری طولانی و بی دلیل مولوی احمد نارویی روحانی برجسته اهل سنت می گویند. 

ای کاش دولت و حاکمیت موضع شفاف و صريح خود را در خصوص اين برخوردها اعلام كند. بالاخره تکلیف را روشن کنند وحدت شعار است، دروغ است یا واقعیت؟ و اگر واقعیت این برخوردها و به زندان انداختن ها چیست؟ </strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2008/10/post_79.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2008/10/post_79.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 29 Oct 2008 04:29:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>محمدعلی سعدایی هم رفت</title>
         <description>اشک های خشک شده روی صورت همسر صبور محمدعلی سعدایی را شاید هیچ گاه از یاد نبرم، همینطور که صداقت و درستی و صمیمیت سعدایی را نمی توانم از یاد ببرم. در طول چند ماه گذشته ضعیف تر و لاغرتر از همیشه شده بود و فشارهایی که بر او وارد می کردند هم همینطور. چند وقتی بود به بهانه ای واهی و مسخره مثل همه کارهای این دولت او را تحت فشار گذاشته بودند. می گفت اهمیتی نمی دهد اما برای او که از مال دنیا چیزی نیاندوخته بود این فشارها و اتهامات شکننده بود. آنها که از نزدیک او را می شناختند می دانند که هنوز در خانه اجاره ای می نشست و مثل خیلی دیگر از همکاران و دوستان اش نبود که اگر از سادگی و چشم بستن بر مادیات می گویند همه چیزشان مهیا و فراهم است.هفته گذشته برای اولین بار دلخوری و ناراحتی اش از بعضی دوستان را تعریف  کرد و بعد مثل همیشه سری  تکان داد و گفت :&quot;ها، همینجوریه دیگه باید به اش فکر نکنیم. ایشالا دوستان خودشون دست می گیرن درست میشه &quot;
رفتن اش از میان ما برای ما سخت است، اما او به آرامشی که همیشه در وجودش بود رسید، به آرامش ابدی  . روح اش شاد و یادش گرامی باد. هیچ وقت صداقت و صمیمیت و درستی اش را فراموشنمی کنم، همچنان که اشک های خشک شده روی صورت همسر صبورش را.</description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2008/10/post_78.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2008/10/post_78.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 15 Oct 2008 17:22:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نماز</title>
         <description><![CDATA[<strong>بعضي وقت ها مجبور مي شوم نمازم را مخصوصاً جلوي بعضي ها بخوانم، نه از آن جهت كه ريا كنم يا مثلِ‌ خيلي ها بخواهم كه بدانند نماز مي خوانم، كه بابت همين رياكاري ها و نان به نامِ‌دين خوردن ها و دين فروشي ها است كه كارمان به اينجا رسيده، نه من از آن جهت جلوي بعضي ها نماز مي خوانم كه بدانند با "او" دوست هستم، و با "او"  كه قدرت دارد صحبت مي كنم ،‌ خودم را وصلِ به "او" نشان مي دهم تا از گزند آن آدم ها مصون بمانم.
اين روزها اگر بدانند به جايي وصلي يا آشناي معتبري داري كاري به كارَت ندارند، و من تنها "او" را دارم،‌ بايد جوري نشان بدهم كه به "او" وصل ام، مخصوصاً نمازم را کِش می دهم تا بفهمند که دوستی مان دیرینه است و حرف های زیادی برای گفتن با او دارم، بعضي هاشان كه هنوز از "او" حساب مي برند يا اندكي از "او" مي ترسند، حسابِ‌كار دستشان مي آيد. </strong>]]></description>
         <link>http://shahabeddin.ir/2008/09/post_77.php</link>
         <guid>http://shahabeddin.ir/2008/09/post_77.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 29 Sep 2008 01:06:55 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

