توي راه حرف هاي پيرمرد را به ياد آورد، شبی که پیرمرد سراغش آمده بود و نصیحت اش کرده بود، خیرخواهانه به او گفته بود که دست از این کار بردارد، به او هشدار داده بود که ممکن است تکرار چندبارۀ این کار برایش گران تمام شود، او هم گفته بود که قصدی نداشته و انگیزه اش از این کار کمی تفریح بوده تا ضمنا حوصله اش هم سر نرود، تازه دوستان اش هم از این کار لذت می بردند، به پیرمرد گفته بود از اینکه با فریادهایش مردم را بالای تپه می کشانده جز تفریح و خنده هدف دیگری نداشته، البته بار اول وقتی که فریاد گرگ آمد گرگ آمد سر داده به این علت بوده که مطمئن شود مردم به موقع به کمک اش می آیند.
خیلی صادقانه به پیرمرد گفته بود از اینکه دروغِ کم ضرری را فقط برای تفریح می گوید احساس بدی ندارد، و او اگر برای لحظه ای خنده دروغ می گوید، خیلی ها را می شناسد که هرروز برای حفظ منفعت شان و ضربه زدن به دیگران به دروغ متوسل می شوند، دروغِ او مردم را برای چند لحظه بالای تپه می کشاند و برمی گرداند، ضرری برای کسی ندارد.
و پیرمرد هم به او گفته بود كه مردم از اينكه او دروغ گفته ناراحت نيستند، بیشتر از اينكه او هربار همان دروغ را تكرار كرده ناراحت شده اند. همه هر روز به هم دروغ مي گويند اما مواظب اند كه يك دروغ را فقط يك بار بگويند،اين يك اصل است. و كسي كه اين اصل را رعايت نكند در حقيقت به ديگران بي احترامي كرده ، همه مي دانند كه دروغ مي گويند و دروغ مي شنوند اما اگر کسی بخواهد دروغی را تکرار کند به شعور همه توهین کرده است.
و او دوباره فردای شبی که پیرمرد نصیحت اش کرده بود و هشدار داده بود که دست از این کار بردارد، دروغِ بی ضرر همیشگی اش را تکرار کرده بود، دوباره سرِ ظهر فریادِ گرگ آمد گرگ آمد سرداده بود و این بار مردم هم او را از ده بیرون کرده بودند. همانطور که پیرمرد هشدار داده بود.
او به شعورِ مردمی که عادت کرده بودند دروغ بگویند و بشنوند اما نه تکراری، توهین کرده بود، او با تکرارِ یک دروغِ بی مزۀ بی ضرر به همه بی احترامی کرده بود، کاسۀ صبر همه آنهایی را که به دروغ عادت داشتند اما نه تکراری لبریز کرده بود و حالا تاوانش را پس می داد، نمی دانست کجا می رود، فقط گفته بودند که دیگر حق ندارد به ده برگردد، می دانست که باید برود اما نمی دانست کجا.
هوا تاریک شده بود و او همچنان می رفت، نوری از دور سوسو می زد، بالای تپه ای کوچک نور ضعیفی را دید، حالا حداقل می دانست می خواهد به جایی برسد، به جایی که نور کمرنگی سوسو می زد.
و بالاخره بالای تپه رسید، امامزاده ای کوچک بود با نرده های فلزی پهن و نقره ای رنگ، به نرده ها صدها پارچه آویخته بود و روی سکویی کنارِ دیوار صدها شمع کوچک و بزرگ می سوختند.
کمی پایین تر، در حاشیه تپه نور چراغ هایی را دید، مطمئن شد که به روستای امامزاده رسیده، تصمیم گرفت شب را همانجا داخل امامزاده بخوابد و صبح به روستا برود بلکه آنجا آشنایی یا کاری پیدا کند و فعلا ماندگار شود. حالا کمی خیال اش راحت ترشده بود .
داخلِ امامزاده چراغ نفتی بزرگی روشن بود که نفس های آخرش را می کشید، سرش را که روی زمین گذاشت چراغ هم خاموش شد.
کم کم خواب داشت به سراغش میامد که صدایی از بیرون، هوش و حواس اش را جمع کرد و خواب را بیرون زد. زنی نیمه های شب به امامزاده آمده بود و ناله و شکوه می کرد که با وجود جوانی اش حالا که شوهرش را از دست داده ترس آن دارد که به گناه بیافتد، از ضعف و ناتوانی اش در مقابلِ قدرتِ هوس های نفسانی می گفت و از امامزاده طلبِ کمک می کرد.
آسمان صاف بود و قرصِ ماه کامل، آنچنان که چوپانِ جوان توانست از پنجره های چهارگوشِ امامزاده که محبوس نرده های فلزی شده بودند، صورتِ زیبای زن را ببیند، نگاه اش روی آن صورتِ ماه رو بی حرکت مانده بود و چشم هایش مبهوت و مسحور چشم های زیبای زن جوان شده بودند.
کمی که گریه و زاریِ زن آرام گرفت، از داخل امامزاده صدایی آمد، صدایی که زن را ترساند، با وجود آنکه انتظار داشت جوابی بشنود، ترسید. شاید هم واقعا منتظرِ شنیدن جواب نبود، شاید فقط آمده بود تا حرف هایش را بزند، خودش را آرام کند، به عذابِ وجدان اش یا احساسِ وفاداری به شوهرِ مرده اش خاتمه دهد و برود.
نمی دانست از سرمای نیمه شب زمستان می لرزد یا از شنیدن آن صدا که انتظارش را نداشت.
"ای زن صبر داشته باش، به خدا توکل کن، نشانی ات را بده و با خیالی آسوده برو، تنهایت نمی گذاریم، حاجت ات را چون خیلی دردمندی برآورده می کنیم. از این قصه هم چیزی با کسی نگو."
****
زن جوان تا صبح نخوابید، همچنان به فکرِ آن صدا بود، باور نمی کرد آنچه را که شنیده واقعیت دارد، با خودش می گفت خیالاتی شده، با این وجود نگران بود مبادا در آن لحظات که ترسیده بود، نشانی را دقیق و کامل نداده باشد.
اول وقت، چوپان به روستا آمد، اول با نشانی که داشت، خانه زن جوان را نشان کرد و بعد رفت که کاری دست و پا کند یا آشنایی بیابد.
نیمه های شب، چند ساعتی به صبح مانده بود که زنِ جوان از شنیدن صدای در از خواب بیدار شد، در را باز کرد، ماه چنان خودش را پشت ابرها پوشانده بود و تاریکی چنان مطلق حکم می راند که چهره آنکه جلوی در ایستاده بود را ندید، اما شنید که مردی می گوید دعایش پیشِ امامزاده کارساز شده، در تاریکی مطلق مرد بی آنکه منتظر اجازه باشد داخلِ خانه شد، زن هم گویا غیر از این انتظاری نداشت.
"نمی دانم جایگاهت نزد خدا چه بوده که در این ساعت مرا فرستاده اند، من بیشتر وقت ام را با فرشتگان سپری می کنم، قدر خودت را بدان و به نشانه تشکر از خدا لباس سیاه ات را از تن درآر و با آسودگی لذت را تجربه کن، به خاطر رنج ها و مصیبت ها که کشیده ای اینک مزه آرامش را که هدیه خداست با تمام وجودت درک کن. فقط بدان که چون به هیات آدمیان درآمده ام و ممکن است چهره ام به صورتِ انسانی درآمده باشد که برایت آشنا بنماید، از دیدن آن محرومی"
در همان تاریکیِ مطلق، دور از چشمِ ماه که آن شب خودش را پشت ابرها پوشانده بود، و به هیچ قیمتی بیرون نمی آمد، زنِ جوان خود را تسلیمِ مردی کرد که صورت اش را نمی دید.
صبحِ کاذب که خودش را نشان داد چوپان به آرامی دست هایش را از زیر سر زن جوان که حالا آسوده و راحت به خواب رفته بود بیرون کشید، سری به صندوقچه کنار اتاق زد، داخل صندق کیسه ای پر از پول یافت، آن را برداشت و در جیب لباس اش گذاشت،
برای احتیاط بیشتر، صورت اش را هم با پارچه ای پوشاند و آرام و بی صدا روی پنجه پا از خانه زن جوان بیرون آمد، ترسید در را بر هم زند و کسی را با صدای در بیدار کند، در را نیمه باز گذاشت و با سرعت راهش را گرفت و رفت.
حالا خورشید واقعاً خودش را آفتابی کرده بود و چوپان بیرون ده کنارِ قبرستان کوچکی تصمیم گرفت کمی استراحت کند. کفش هایش را لای پارچه ای که بر صورت بسته بود پیچید و زیر سرش گذاشت و زیر سایه دیوار قبرستان لحظه ای رو به آسمان دراز کشید.
هرچه با خود کلنجار می رفت که تصویرِ زنِ جوان را از فکر و ذهن اش پاک کند، گویا وضوحِ آن تصویر بیشتر و بیشتر می شد.
بالاخره افکارش تسلیمِ تصویرِ معصوم و سادۀ زن شد، به همان سرعتی که زنِ جوان خود را تسلیمِ او کرده بود، به همان سرعتی که خواسته زن جوان اجابت شده بود.
و در لحظه ای همۀ ذهن و فکرش را همان تصویر پر کرد، به همان سرعتی که تسلیمِ تصویرِ زنِ جوان شده بود.
اولین بار بود که احساس گناه می کرد، احساس مبهمی که فکر می کرد احساس گناه است، و بعد احساس ساده تری که همه چیز را توجیه می کرد و آن احساس قبلی را کنار می زد.
حالا از خودش و کارهای خودش متنفر بود، از مردمی که او را از میان خود رانده بودند تنها به دلیل آنکه دروغ بی ضرری را چندبار تکرار کرده بود، از خودش که دروغِ بی ضرری را تکرار کرده بود، از دوستان نادانتر از خودش که او را تشویق می کردند و دوباره از خودش که از تشویق های آن دوستان نادان لذت می برد، از همه متنفر بود، اما هرچه فکر می کرد تنفرش شامل حال زن جوان نمی شد، به جای تنفر حسِّ عجیبِ دوست داشتن نشسته بود، حسی که هیچ وقت تجربه نکرده بود، حسی که سرمای اول صبح آن روز زمستانی را هم برایش بی معنی کرده بود.
همیشه عادت کرده بود به یک جریانِ هماهنگ در درونِ خودش که هیچ وقت تناقض و تضادی نداشت، هرچه تابحال بود از یک جنس بود، اگر احساس بدی داشت همه چیز بد بود و اگر خوب، همه چیز خوب بود، اما حالا قضیه فرق کرده بود، تنفر در کنار دوست داشتن نشسته بود، اولین بار بود که بدی را می فهمید و نمی خواست بد باشد، اولین بار بود که احساسات و افکارِ متفاوت و مختلفی در ذهن اش می گذشتند، او حالا خودش را تسلیمِ این احساسات و افکار و صداها کرده بود، درست مثلِ زن جوان که خود را تسلیمِ او کرده بود.
می خواست راستش را بگوید، می ترسید از اینکه راستش را بگوید، در همان حال داشت بر ترس اش غلبه می کرد تا راستش را بگوید، و لحظه ای دیگر که انگار وصل به لحظه قبل بود یا اصلاً همان لحظه قبل بود دلیلی برای فکر کردن به این موضوع نمی دید و لحظه ای دیگر که انگار همان لحظه بی تفاوتی اش بود احساسِ گناه همه وجودش را فرامی گرفت.
درگیری این لحظات و افکار برایش عجیب بود، عجیب تر آنکه از چنین حالتی لذت می برد. و در همان حال که احساسِ لذت می کرد، و پس از آن چهرۀ زیبا و معصومِ زن جوان که می رسید، همه آن لذت به دردی غیرقابل تحمل بدل می شد.
آنچنان غرقِ افکارِ پریشان اش بود و آنچنان درگیرِ خودش که وقتی ضربه چوبدستی بر سرش خورد فقط فرصت کرد فریادی بکشد. همانجا که خوابیده بود از هوش رفت.
*****
وقتی به هوش آمد و چشم هایش را باز کرد، چشم هایی را دید که برایش آشنا بودند. باور نمی کرد، چندباری چشم هایش را برهم زد و دوباره همان چشمان زیبای کنار پنجره های چهارگوش امامزاده را دید. اشتباه نمی کرد، خودش بود با همان زیبایی خیره کننده ای که آن شب دیده بود، همان شبی که قرص کامل ماه بر او تابیده بود، همان زیبایی که شبِ بعد ندیده بود، همان شبی که ماه خودش را پشتِ ابرها پنهان کرده بود و اجازه داده بود که تاریکی حکم براند. همان تاریکی مطلقی که به او اجازه داده بود کارش را پیش ببرد.
فكر مي كنم ديشب، دزدان به خانه زده اند، و كيسه پول داخل صندوقچه را ربوده اند. بيرون كه مي آمدم در باز بود،شك ام برد كه كسي وارد شده باشد. ديشب خدا حاجت ام را برآورده ساخت،به همين دليل متوجه چيزي نشدم.
فكر مي كنم همانها به تو حمله كرده اند و هرچه داشته اي برده اند. شانس آوردي اين وقت صبح گذر كسي به قبرستان نمي افتد غير راهزنان و دزداني كه براي تقسيم مال يا راهزني به اينجا مي آيند يا از اينجا مي گذرند
من هم آمده بودم تا با شوهر تازه مرده ام حرف بزنم. نزديك غروب مي خواهم دوباره از امامزاده حاجتي بخواهم،بايد از او براي اين كار اجازه مي گرفتم.
*****
خورشيد آماده رفتن بود كه زن جوان با ناله و شکوه سخن اش را با امامزاده آغاز کرد، از صحبت اش با شوهر تازه مرده اش گفت و اینکه امروز شوهرش گفته رضایت دارد تا با مردی دیگر همبستر شود و به این ترتیب روحِ او را در آن دنیا شاد کند... خورشيد آنقدر نماند كه حرف هاي زن را كامل بشنود.
چوپان اما حرف هاي زن را شنيد و با خودش فكر كرد امشب را در اجابت حاجت تاخير نكند. هنوز شب به نيمه نرسيده بود،جلوي در خانه زن جوان بود و منتظر كه زن در را بازكند. صورت اش را با پارچه ای پوشانده بود، همان پارچه ای که شبِ قبل از خانه زن برداشته بود.
چوپان وقتي مطمئن شد كه زن جوان اسير خواب شده ،آرام و بي صدا از جا بلند شد، لباس هايش را پوشيد و راهش را گرفت كه برود. دم در اتاق كه رسيد صداي زن جوان را شنيد كه مي گفت :
لطفاً در خانه را پشت سرت ببند،اگر چيزي هم بر مي داري حداقل از راهزنان و دزدان حفظ اش كن. ضمناً بدان كه رسم ما اين است كه دروغي را بيش از دوبار تكرار نكنيم. براي شب هاي بعد فریب و نیرنگ دیگری مهیا کن تا عیش مان ناقص نشود و مجبور نشوم تو را از خانه بیرون کنم.
برای شب های دیگر فکر دروغ دیگری باش. هیچ چیز بدتر از تکرار دروغ نیست
Comments (3)
dcsasdasd
Posted by asdasd | February 17, 2009 11:09 AM
Posted on February 17, 2009 11:09
سلام
متاسفانه یاری نیوز رو فیلتر کردن .
ولی ما به راهمان ادامه می دهیم.
من آپم .اگه دوست داشتی یه سر بزن.
پاینده باشی.
Posted by mohammad ali | February 21, 2009 7:40 PM
Posted on February 21, 2009 19:40
خیلی عالی بود، البته این مطلب رو تو یه سایته دیگه خوندم که به نقل از شما گذاشته بودش و برای بررسی صحت نوشته اومدم اینجا، مثله یه چاییه داغ تو هوای سرد چسبید هر چند که امسال هوای سرد رو زیاد تجربه نکردیم ولی زیاد لرزیدیم!
Posted by میثم امیدالحق | March 11, 2009 10:21 AM
Posted on March 11, 2009 10:21